تبليغاتX
گلسنگ: همزیستی دوستانه گل و سنگ

گلسنگ: همزیستی دوستانه گل و سنگ
این وبلاگ، روزانه نویسی نیست. حال و هوا نویسیست با اندکی چاشنی ثبت خاطرات...
سلام

1-  روز مادر مبارک!!!

آرزوی سلامتی و بهروزی دارم واسه تمام مادرای مهربون دنیا ازجمله مامان نازنین خودم و  همینطور آرزوهای خوب واسه مامان های مجازی که حس مادرانه وجودشون باعث میشه  فرشته گونه و گاه درست مثل یک مادر واقعی مهر بورزند.

2-  روز زن مبارک.

 تبریک گفتن تو این روز خاص، موج مثبته و الا هرروز روز ماست!!! بزن اون دست قشنگه رو! 

ارجاع میدمتون به مطلب " من به زن وجودم افتخار میکنم". 

برای سربلندی تمام زنان سرزمینم، برای تعالی روحشون و برای ارتقاء هرچه بیشتر جایگاهشون  دعا میکنم. خوشبختانه مدتهاست بر این باورم که زن با حفظ تمام زیباییها و ظرافتهای خدادایش میتونه به موفقیتهای اجتماعی بزرگ برسه نه با کنار گذاشتن زنانگی و کلفت تر کردن صدا و بلندتر کردن گامها. نیازی به تقلید عادات و اخلاق و روشهای عملکردی مردانه نبوده و نیست. زنِ مردصفت بودن یا مردانه بودن برای یک زن حسن نیست. منصفانه که نگاه میکنیم میبینیم عادات، اخلاق و روشهای تفکر زنانه اگه نگیم خیلی بهتر از روشهای مردانه، اما لااقل به موازات اونها جواب میدن. 

پ.ن-1: "هو" میخواسته مامانمو سورپرایز کنه اما من سوتی دادم و هو عصبانی شد. الان نادم هستم.  خِعلی!     : (

پ.ن-2: از اراذل محترم فضای مجازی تقاضا میشه هی نیان اینجا و با نام دوستان وبلاگیم کامنت ناجور بنویسن. راستش خریدار نداره. 

[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ ] [ گلسنگ ] [ ]

سلام و درود. این هفته، گلسنگ زندگی آرومی داشته. دنبال یک سری آزمایش خون و سوء پیشینه و اینها بوده واسه سفارت. اونقدر زمانِ گرفتن اثر انگشت از انگشتاش از خودش ذوق در کرده و با هر انگشت یه بار گفته: به! چه قشنگه! که کلی خانم پلیس هم شاد شده! (آخه همون لحظه اثر تک تک انگشتات رو تو مانیتور میبینی)

 آخر هفته هم خونه "هو" اینا بوده و پخت ِناهارِ جمعه با گلسنگ بوده: یه ماکارونی عالی با گوشت و قارچ و فلفل دلمه ای و ته دیگ سیب زمینی برشته. یک مهمون هم دعوت کرده: دخترخاله ی "هو" یعنی خانم شین که تازه از آلمان اومده.

 خانم شین یک دختر شیطونه که 12 سال اخیر آلمان بوده (از 18 سالگیش) پارسال با یک پسر ایرانی مقیم ایران آشنا و ظاهرا عاشق شد و تلفنی عقد کردن. از عید اومده ایران. ما با این زوج 2-3 بار بیرون رفتیم: یک پسر کاری، منطقی و شیفته و یک دختر بیش از حد هیجانی! با هم کلی خوب بودن و عشقولی! برنامه عروسی داشتن و اینا. اما... 

الان چند روزه که خانم شین گفته میخواد طلاق بگیره!!! به "هو" گفته بوده میخواد با من صحبت کنه.

منم دیروز شین رو دعوت کردم و صحبت کردیم:

1- یکدنده ست. اهل انعطاف و مدارا نیست.

 2- پرتوقعه. اصلا نمیدونه زندگی بِده بستونه، نه بستونِ خالی. دائم میگه اون ثروتی که میگفت رو نداره و تو این ماه فقط (!!!) یک میلیون پول داده به من!!! و من در فشارم و اینها! انگار نه انگار که تو آلمان سالها با پول بیمه بیکاری زندگی میکرده ماهی 300یورو!

 3- میگه خانواده ش بی کلاسن و نگفته بود و... (من نمیدونم مثلا با کلاس باشن چه گلی به سر آدم میزنن؟؟؟ اونها هرچی که میخوان باشن. تو کلاس خودت رو داری. نهایتش اینه که حرف مشترکی با هم ندارین و محدود میکنی روابطتت رو

4- به راحتی میگه دیگه دوستش ندارم و حرف طلاق رو درست مثل آب خوردن به زبون میاره! حرفی که اصلا در مخیله ما به این سادگی راه پیدا نمیکنه. چه علاقه کوتاهی! 

من آنچه شرط بلاغ است با تومیگویم تو خواه ازسخنم پندگیر وخواه ملال

 هرچه در مورد زندگی مشترک و سختیهاش و تئوری گاوی و اینها گفتم اثری نداشت. به هرحال حرفهای من مثل گِل لگد کردن بود، نه بیشتر! شین فکر میکنه همسر باید صبح تا شب کار کنه و یه پول قلمبه بده بهش تا با سگ پشمالوش بچرخه و بگرده واسه خودش! و نه هیچ همکاری یا حتی پس اندازی انجام نده!!! با این رویه ویژه، کدوم پسر مجنونی چنین همسری میخواد؟ دوست دختر که بهتره: تنوع بالا و توقع کم!!!

این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد

یک نفر را کشف کند!

زیبایی هایش را بیرون بکشد ... تلخی هایش را صبر کند...

آدم های امروز، دوستی های کنسروی می خواهند :

یک کنسرو

که فقط درش را باز کنند

بعد یک نفر...
شیرین و مهربان

از تویش بپرد بیرون

و هی لبخند بزند

و بگوید

حق با توست ...

پ.ن 1: از صبح هوس شنیدن آهنگ: Dance me to the end of love را دارم. من قطعاً عاشق لئونارد کوهن هستم.

پ.ن2: میخواستم بنویسم پلیسه محضوض شد اما بلد نیستم چطوریه؟ نوشتم شاد. محضوض اینجوریه: محزوز؟ یا محضوض؟ یا چی؟

پ.ن.3: نمایشگاه کتاب برقراره و من بی انگیزه ام چون اگه کتاب بخرم هم نمیتونم  ببرمش اونور. محدودیت اضافه بار. البته اگه بتونم با این میل شدیدم مقابله کنم و واقعا نخرم. 

بعدا نوشت: خانوم معلم جون گفت محضوض اینجوریه: محظوظ. مرسی

بعدا تر نوشت: من حتما آقای هو ی زورگو رو میکُشم!!! باز زور گفت!!!

[ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ ] [ گلسنگ ] [ ]

به توصیف عموی جامعه شناس من، چند وقته فکر میکنم زندگی مشترک یک گاوآهنه و ما 2 تا گاو هستیم که باید این خیش رو به پیش ببریم. خب راستش این تمثیل از اون یکی که میگه زن "عیال" یعنی نون خورِ مرد هست و زن با بچه ها جمعا عائله (نون خور ها) خونده میشه خیلی قشنگ تره. اینجا زن همراه تره. نان خور نیست خودش هم سهمی داره. خوشحالم این واژه ی عیال که نمیدونم چطور وارد فرهنگمون شده، کمرنگ شد.

من قراره یک گاو باشم کنار "هو" که اون هم یک گاوه. ما باید دو تا گاو قوی باشیم شونه به شونه هم. گاو آهن 2تا گاوِ هم زور میخواد تا مستقیم جلو بره. اگه نه، اول مسیرش به یک طرف کج میشه. بعد، تمامِ زور میفته رو گاو قویه و بالاخره اون هم از پا در میاد. 

یک سفر عالی داشتیم به شمال. یک ویلا حاشیه یک روستای جنگلی مرتفع. اون منطقه پر از گاو بود و منو تو تئوری گاویمون ترغیب کرد. با اون مناظر بی نهایت زیبا هرچی سعی کردم یاد غصه هام بیفتم نتونستم! یعنی نمیشه. تلاش نکنید! فکر میکنم تاثیر شدید رنگ سبز و رطوبت هوا باشه. اینه که آدم ریلکس میشه. به هیچ کس زنگ نزدم و تماسهایی که میگرفتن رو کوتاه جواب دادم. حال و هوای آدم نباید با تلفن عوض بشه.دیسکانکت شدن از تمدّن چه لطف بزرگیه.

الان این برهه زندگی ما بهترین زمانیه که واسه گردش داریم. اینو همه میگن به جز خانواده هو. ما نه سر خونه و زندگیمون هستیم و نه مزاحمی به اسم بچه داریم. کارای رفتنمون رو هم به موعد انجام میدیم. مطمئنم بعدها که صاحب یک بچه آویزون بشیم به این دوره و زمان از دست رفته حسرت میخوریم. اما اونها معتقدن نباید اینقدر سفر بریم و باید به فکر زندگی باشیم. من نمیدونم چطور با خونه نشستن تو تعطیلات میشه به فکر زندگی بود و تازه چه فکری وقتی که کارامونو برای خارج رفتن کردیم؟؟؟ فکر چگونه چمدون بستن مثلا؟!

بسیاری وقتها یک نصیحت ظاهرا خیرخواهانه ست ولی ریشه روانیش صرفاً حسادته.  اگه بپرسیم خب جایی نریم و بمونیم تو خونه به چی فکر کنیم؟؟؟ جوابی ندارن. هیچ جوابی! تنها دردشون خونه رفتن ماست، اینکه بمونیم ایران و خونه بگیریم.

پی نوشت: با اینکه یکی از دوستامون ما رو به گردش تو طبیعت زیبای طالقون دعوت کرده،  به دلیل حرف شنوی بسیار بالامون، تمام جمعه آینده رو به خوابیدن خونه "هو" و  فکرِ زندگی کردن خواهیم گذروند!!! تا نگن اینا همش به راهن! 

[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ ] [ گلسنگ ] [ ]

 اینجا تاپ تنِ دلخوشیهام رو مینویسم. (البته 2 قلمش سانسور میشه) 

اینو هم بگم که ایده اصلی این پُست از بالالایکای بسیار عزیزمه. اما من کارهایی که شادم میکنه مینویسم نه اشیا و مکانها رو.

راستش واسه این 10 تا مورد خیلی فکر کردم. به اینکه چه کارایی یا چیزایی واقعاً واقعاً خوشحالم میکنه و البته موضوع این تاپ تِن، چیزای قابل تکرار هست نه کاری که فقط یه بار انجام بشه مثل سفر به آرژانتین. چون آلزایمرم مانع میشه حتی خوشیهام رو درست به یاد بیارم. جزییات خاطرات سفرها رو  رو با اینکه دوستشون داشتم اما ذهنم ثبت نمیکنه. دوران لیسانس هر روزش خاطره بود اما من به یاد نمیارم...

ذهن من یک سانسورچی بزرگه. چه لذتها و چه دردها، اغلب همه جزییات رو سانسور میکنه و فقط اثراتش یادم هست: اینکه راضی بودم یا ناراضی. خوب بود یا بد؟ همین!!!

 من آدمِ لحظه ای هستم. تو اون لحظه خنده هام از ته دل هست ولی بعدش: خیلی وقتا خاطرات فراموش میشه. مثل اون ماهی ِخجسته ی فراموشکار تو فیلم نِمو!!!


 اینه که همه چی جدیده همیشه!!! مگه اینکه بیشتر از چند بار، اون هم به شکل پشت سرِ هم، تکرار بشه. این هم یک بیماری مخوفه! نمیدونم کس دیگه ای هم هست اینجوری باشه؟ یا نه؟ شدیداً احساس تنهایی میکنم در داشتن این نوع آلزایمرِ خاص! خلاصه خیلی فکر کردم تا لیستم شد این!

 دلخوشیهای من:

۱۰- پیاده روی های ورزشی دونفره (با یه سورپرایز که خیلی خشک و خالی نباشه)

۹-وبگردی

۸- دیدن یک فیلم رومانتیک

۷- دوچرخه سواری تو چیتگر (یا یه جای مشابه)

۶- خرید رفتن دخترونه با خواهرجون یا یه دوست صمیمی

۵-  مهمون بازی گروهی با فامیل-دوستای قدیمی 

۴-سواری تو جاده چالوس یا هر جاده ی پیچ پیچی دیگه.

۳- یه بغل ِ مهربونِ یهویی، شب لبِ یک ساحل ماسه ای با ماسه های نمناک

۲- رقص

۱- ماجراجویی تو طبیعتِ بکر، مثل یک غار یا درّه (این کار تا یک ماه میزان هیجان لازمو تأمین و آرومم میکنه)

------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: دو روز پیش با "هو" بندهای کتونیمون و سفت کردیم و ونک تا تجریش رو پیاده رفتیم. آخراش هو سورپرایزم کرد: یه بستنی مشتی خوردیم. خیلی چسبید.  هوای بهاری، نسیم عصر، برگهای سبز تر و تازه و دیدن مردم. 

دالان بهشته این پیاده راه پارک ملت تو بهار!


[ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ ] [ گلسنگ ] [ ]

وقتی ۱۰ سال پیش رمان هفت جلدی آتش بدون دود رو میخوندم عاشق این شدم که نویسنده ش رو بشناسم. این نویسنده خاص رو.  حس کردم خودش جالبتر از رمانهاش باید باشه. طول کشید تا برم سراغش. امروز یک نامه از نادر ابراهیمی به همسرش که شاید هم خونده باشین میذارم اینجا. من که لذت بردم.

همسفر!

در این راه طولانی
که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد،
بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند
خواهش می کنم !

مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم.
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.
مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم.
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی.
هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن، دالِ بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.

عزیز من !
دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.
و یکی کافیست.

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است.
اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در "حضور" است،
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من !

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.
بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم.

اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.
اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.

سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.
بیا بحث کنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا کلنجار برویم.
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد،
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،... حفظ کنیم
من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.

و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.

عزیز من !
بیا متفاوت باشیم ...

Picture Hosted by Free Photo Hosting at <A href="http://www.iranxm.com/

اعتراف نوشت:  من آقای هو رو بسیار دوست میدارم. دیشب کلی فکر کردم. این برام روشنه که همراه بودن با این موجود مهربونِ باشعورِ سختگیرِ گاه بداخلاق، خیلی مهمتر از برنامه دکترامه.

[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ ] [ گلسنگ ] [ ]

یادمان باشد ما برای یک بار ایستادن هزاران بار افتاده ایم.

 دوستان عزیزم اول بگم که امیدوارم این آخرین پست تلخی باشه که مجبور میشم بنویسم.

 آخرهفته خونه "هو" اینا بودم. سخت بود دوباره اون آدمها رو ببینم اما رفتم. با وجود گفته های هو که به حرفهای مادرش اعتماد داره ، من اعتماد ندارم و کماکان معتقدم پدر و مادرِ "هو" حرفهای پدرم رو به نفع خودشون تعبیر و تفسیر کردن. دیگه باهاشون کاری ندارم و ندیده میگیرمشون. اما هرگز نمیبخشمشون. ضمنا دل و دماغ و انگیزه ای واسه محبت بهشون ندارم. اینا جواب محبتم رو اونجوری دادن. حرفهایی که ساختن به معنی شدت تمایلشون به نابود کردن برنامه زندگیمون هست. مهم اینه که ما تسلیم نمیشیم. من تنها نیستم و قرار هم نبوده که تنها باشم.  "هو" تصمیم  داره مثل یک مرد پای حرفش در مورد رفتن بایسته و نگذاره مانعش بشن. ما یک برنامه مشترک داریم که به همون اندازه که به نفع منه به نفع "هو" هم هست. گاهی یادش میره این مطلب رو!!! گاهی حس میکنه که داره فداکاری میکنه میاد خارج. (یادمون باشه که اینجور فداکاری ها هم ظرفیت روحی بسیار بالایی میخوان و وقتی آدم حس کنه که در این حد داره فداکاری میکنه لحن و برخوردش عوض میشه و حس مرحمت کردن بهش دست میده) متاسفانه اینجوری بهش القا کردن. گاهی دوست دارم زمان برگرده عقب تا یک چیزایی رو محکم کاری کنم.

 باید، باید و باید مدتی از اونها و پدرم دور باشیم . شاید وابستگیهاشون به ما کمتر شه. مطمئنم اینجوری میتونیم مفهوم  "ما" رو تقویت کنیم. واسه من آسونه ولی نگرانم که "هو" نتونه. چون خیلیییی به مادرش وابسته ست و همیشه عذاب وجدان داره که مبادا به مادرش کم توجهی کنه و با این همه مادرش هم همیشه شاکی و پر مدعاست! همین عذاب وجدانِ بی دلیل "هو" سمّ زندگی ماست. گاهی نقشِ همسر رو برای مادرش ایفا میکنه نه نقش فرزند بالغ رو. مادرش به جای اینکه به همسر خودش نزدیکتر بشه به هو تکیه میکنه!!! آخ کجایی فِروید!!! مادرش کاملا آگاهانه میدونه چطور رو روانش کار کنه. مادره دیگه. کتاب باجگیری عاطفی نوشته سوزان فوروارد رو به من توصیه کردن و ظاهرا مربوط به این مساله ست. من همیشه اینها رو میبینم و سکوت میکنم تا "هو" به حسادت و بدجنسی متهمم نکنه که باز هم متهم میکنه. بگذار خودش بفهمه که چه لطمه ای به زندگی مشترکش میزنه. امیدوارم اون روز دیگه دیر نباشه.

پ.ن: دوستی کامنتی خصوصی داد که مراقب باش. چراغ قرمز! داری خودداریت رو از دست میدی و درست میگفت. نباید مسائل رو بریزم رو دایره. نباید خودم رو گم کنم. از خود بیخود بشم. کتاب باجگیری عاطفی نوشته سوزان فوروارد رو هم ایشون توصیه کرد که به چشم. میخونمش حتما.

بعدا نوشت: بعد از حمله متعصبانه و ظالمانه "هو" به من که میگه شمشیر میکشی برای مادرم، تصمیم گرفتم به خودم تلقین کنم مادرش یک فرشته مهربون بسیار راستگو هست که مشکلی نداره با رفتن ما! ولی مطمئنم اولین برخوردی که باهاش بکنم با کاراش اثرات تلقین رو از بین میبره. البته اگه باز زیرآبی نره!

[ شنبه 26 فروردین1391 ] [ ] [ گلسنگ ] [ ]

بله! من جاخورده و واخورده از این همه دو رنگی پیرامونم هستم. تمام تعطیلات تا دیروز با هم بودیم و امروز هرکی رفت به خلوت روحی خودش. گاهی باید خلوت باشه دور آدم. حتی همسر هم نباشه. کلی حرف راجع به زندگی مشترکمون شنیدیم. صداهای دور و برم رو قورت دادم و باید تو خلوت خودم، نشخوار کنم. چیا شنیدم و کی چی گفت و چیکار کرد؟ این وضعیت رو به کدوم مسیر ببریم؟ به نفع کیا هست و به ضرر کی ها؟

 خانواده هو مهمون ما در آپارتمان مادربزرگم بودن تو مشهد. اینا مُصر هستند تا نریم و تا الان رو نکرده بودند. پسرشون که راننده شخصی شون و همراه پیاده روی و مامور خرید و آشپزشون هم هست و همه کارای سخت خونه رو بی منت انجام میده حیفه که بره. تازه واسه من خط و نشون کشیدن! چرا پسرشونو میگیرم؟!!! و هرجا نشستن گفتن اگه من زودتر از همسرم برم اونور، اون اینجا زن میگیره و دختر فراوون و... (راستی چندتا شماره تلفن دختر هم چند وقت پیش تو گوشی هو دیدم که میگه مال قبله!) البته این حرف بی ربطه. چون جنس رابطه و کیفیت رابطه 2 نفره مون رو میشناسم. ولی علت مخالفتشون جالبه!  "هو" ی بیچاره من سرجهازی مادرشه آخه! پدر منم دوست نداره بریم و بهم وابسته ست اما دیگه هرگز خط و نشون هم نکشیده والا... پدرش گفته "هو" اینجا همه چی داره دلیلی نداره بره. دختر شما هم دخترمونه اما اگه رفت دیگه نمیشناسمش!!! الان که میشناسه چه خیری به جز زحمت داشته برامون؟؟؟ حیف اون همه "باباجون" که بهش گفتم. اینا محبت آدم رو با چماق جواب میدن. بی لیاقتها. هرچی از زندگی خصوصیم بوده به همه اقوامم گفتن. آبرو نذاشتن برام. مغزم داره میترکه.  این دیگه کاملا تقصیر هو ست که جلوی مادرش رو نمیگیره. کلا طایفه مادرش شرم و حیا ندارن. مادرش کلمات رکیک چاله میدونی میگه به بچه هاش مثل نقل و نبات. 

همسر محترم من، مردیه که حرفای مادرش رو همیشه بی تردید میپذیره و این برگ برنده مادش بوده یک عمر. در حالیکه من تو همین ۶ ماه بارها دیدم این خانم محترم چطور مسائل رو به نفع خودش اعلام یا تفسیر میکنه. مثلا چون یه مقدار از پول  ماشین هو رو داده به راحتی میگه ماشین مال منه. چون غذا کم میپزه و میسوزه میگه اینو عروس پخته. چون از یکی خوشش نمیاد کلی صفحه میذاره پشتش. تو مجلس عروسیمون خواهرم بهش میگه میزا رو شارژ نکردن با خشم بهش میگه رسم نداریم دخالت کنیم بعد اینو به هو اینجوری برمیگردونه میگه: نه. میزا شارژ میشد مدلش بوده دیر به دیر شارژ بشه اینا چه حول بودن انقد!!! خدا رو شکر همه بستگانم این خانم رو تو همون شب عروسی تو صحنه های مختلفی از جشن شناختن. سر عقد اشک ناراحتی میریخت. انگار یه هووو اومده سرش. بغض کرده بود و با خشم به من نگاه میکرد. کادو های عروسی رو جابجا کردن. خیلی کارا کردن...  اما پسرش اینا رو نمیفهمه؟؟؟ محاله. باید بدونه چه کلکیه مادرش. ظاهرش از این آدمای پر سر صدای ساده ست اما باطنش خیلی عقده ها و مکرها و واکنشهای بد داره. خیلی دروغگوست با این سن و سالش. بارها و بارها دیدم. الانم از قول پدرم کلی حرفها رو گردونده و به نفع خودش آب و تاب داده و به هم وصل کرده. تخیلاتش رو از تو حرفهای پراکنده و بی ربط پدر ساده من کشیده بیرون و تحویل هو داده. از من یک غول ساختن. هو زود باوره نسبت به مادرش و مطمئنه که پدرم این حرفا رو گفته. ...


ادامه مطلب
[ شنبه 19 فروردین1391 ] [ ] [ گلسنگ ] [ ]
سلام. عید همه مبارک! امیدوارم سال  خوبی سرشار از شادی و سرخوشی پیش روتون باشه.

و اما نوروز ما تا اینجا یعنی 10 فروردین:

تا پنجم عید تهران دید و بازدید کردیم. روز چهارم عید رفتیم تور تهرانکردی که شهرداری تهران کذاشته بود و کار قشنگی بود هرچند لیدراش بی سواد بی سواد بودن. کاروانسرای خانات و قبر آقا (یک مقبره عالی قاجاریه) و ... پنجم با قطار رفتیم گرگان.

از ششم تا عصر نهم با دوستانِ جان گرگان گردی کردیم، اونم حسسسسابی! پیاده روی تو شالیکوبی و شام تو نهارخوران، جاده هزارپیچ و چای آتیشی و ویوی زیبای گرگان، جاده توسکستان و مه بی نظیرش، النگ دره و تاب بازی وآجیل و قلیون، جنگل بی نظیر کبودوال و آبشارش، روستای زیارت و آبگرمش، جنگل دلند با بازی والیبال، بندرترکمن با قایق سواری به جزیره عاشوراده و البته شهر گنبد با میل معروف آجری و امامزاده ش، این همه رو به شکل فشرده ولی کامل توی 4 روز بازدید کردیم اما سرمای هوا مانع کمپینگ جنگلی شد! آخرش هم خلاصه از گرگان بصورت آرایشگاه رفته و لباس مجلسی پوشیده با یک هواپیمای ملخی راهی مشهد شدیم و مستقیم رفتیم عروسی فامیلمون. الانم مشهدیم و مشغول زندگی شهری و دید و بازدید میشیم. خودمونیم عجب پلَن فشرده ای داریما!!! هنوز نصفش مونده!

بعدا نوشت: در مشهد کلی مهمان بازی ها نمودیم و کلی صفا داشت و آقای هو دیگه خسته شد از مهمانی!!! دو روزه رسیدیم تهران و تازه اومدم خونه پدری خودم!

مادر و پدر هو مشهد مهمان در آپارتمان مادربزرگم بودند و دسته گلهایی به آب دادند که نگو. داغونم حسابی. پست بعدی رو بخونید.

 

[ پنجشنبه 10 فروردین1391 ] [ ] [ گلسنگ ] [ ]

راستش را بگوییم سال نود ما با یک حادثه بسیار خشن شروع شد. در سومین روز عید، ما توسط  مسافرکش محترم آقای حمید غفوریان پیوه ژنی معتاد و همدستانش که یک خانم خوش لباس و یک آقای قمه کش بودند، دزدیده شدیم اما با ذکاوت و شجاعت و کله شقی خاص البته، در یک فرصت مناسب از ماشین در حال حرکت پریدیم پایین و نتیجتا پای راستمان شکست. چه بسا که میمردیم!

-  پایمان را تا بالا گچ گرفتند و به ناچار تدریس دانشگاه را لغو کردیم و 2ماه را به این شکل گذراندیم: بخور و بخواب وتماشای سریال Alias و اکتشاف جالبناک حس پاشکستگی و تمرین با عصا راه رفتن و خنده بازا، همزمان با کار روی پروژه کاری و حضور در جلسات رسمی با دامن لی بلند وعصا!!! و چشمان از حدقه درآمده کارفرمایانمان که دولتی بودند!

-  در خردادماه غصه 8 کیلو اضافه وزن گریبانمان را گرفت ! اما فقط گرفت و ما محلش ندادیم!  برای بهبود پا، فیزیوتراپی میرفتیم که کلی صفا دارد و همچین آدم خوشش می آید که هی پایش بشکند و برود آنجا ماساژ و شوک و اینها بدهند! البته همزمان به مذاکرات ازدواج با آقای هو پرداختیم.

-  مامورین آگاهی بسیار زیرک دزدمان را پیدا کردند که بسیار بسیار از ایشان ممنانیم. قاضی جان البته به راحتی با یک وثیقه ایشان را آزاد نمود! و هیچی به هیچی! در اینجا ما نتیجه گرفتیم اینجا چه مملکت محشریست برای دزدان و آدم ربایان شریف!!! اما از این ناحقی غصه نخوردیم چون اگر بخواهیم برای این جزییات بسیار بی اهمیت غصه بخوریم چیزی گیرمان نمی آید که هیچ، بیمار هم میشویم ولی ضمنا بگوییم ها که دیگر نمیخواهیم بچه مان در این گلستان به دنیا بیاید!

- به محض رو به راه شدن پایمان با پررویی تمام در تیرماه برنامه جنگل نوردی گذاشتیم و با دوستان عزیزتر از جان ۲روز و یک شب در دل جنگل باران کوه گرگان اردو زدیم. چه صفایی!

- در ماه رمضان به عبادت و بله برون و نامزدی پرداختیم. شکر خدا همه چیز به سرعت و به آسانی برگذار شد و فردای عید فطر به محضر ازدواج رفتیم و رسماٌ مزدوج شدیم! شهریور ماه با تدارکات دلچسب و لذت بخش جشن عروسی و صد البته خودِ جشن همراه بود و ما در وجد و شعف.

- مهرماه با ماه عسل شروع شد. خودمان را پارت تایم نمودیم و مجدداٌ کلاس فرانسه را استارت زدیم.

- آبان ماه یک فقره پذیرش دکترا از نیوکسل ما را تا مرز ذوق مرگ شدگی برد! اما باز هم نمُردیم.

- دیماه یک فقره دیگر پذیرش دکترا این بار از بارسلون داشتیم و سعی کردیم این بار به روی خودمان نیاوریم. اسپانیولی را آموختن کرداهیم و مشغولیم با آن.

اینک ماییم و یک عالمه کار و همچنان آزاد کردن و آماده کردن مدارک و مدارک و مدارک و مدارک ادامه دارد.

در یک نگاه به نظرمان میرسد که سالی که گذشت سال خیلی کسل کننده ای نبوده باشد!!! این بود انشای ما. دعا میکنیم که خداوند این حس ماجراجویی و بیش فعالی را از ما مگیراااد!

پی نوشت۱: سال 91 هم به همین روال پیش بینی میگردد!!! خداوند به خیر کناد!

پی نوشت۲: وبلاگم یک ساله شد!

[ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ ] [ گلسنگ ] [ ]

 من متولد می شوم، رشد می کنم

تصمیم می گیرم و بالا می روم

من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم.

من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها

من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!

من آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم

قرمز، زرد، نارنجی ،

برای خودم آرایش می کنم. گاهی غلیظ!

می رقصم گاه آرام ، گاه تند،

می خندم بلند بلند بی اعتنابه اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...

برای خودم آواز می خوانم حتی اگرصدایم بد باشد و فالش بخوانم،

آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم،

مسافرت میروم حتی تنهای تنها ...

حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر،

اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـ من می اندیشم

من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو،

فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم.

حتی اگر تمام این ها باآنچه تو از "مفهوم یک زن خوب" در ذهن داری مغایر باشد.

زن من یک موجود مقدس است؛

نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستو قایم می کنی

تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد.

نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد،حتی اگر گران بخرند.

اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛

زن من یک موجود آزاد است.

اما به هرزه نمی رود نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛

به احترام ارزش و شأن خودش.

زن من یک موجود مستقل است .

نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود،

نه صندلی که رویش خستگی در کند،

و نه نردبان که از آن بالا برود.

زن من به دنبال یک همسفر است،

یک همراه، شانه به شانه.

گاه من تکیه گاه باشم گاه او.

گاه من نردبان باشم ، گاه او.

مهر بورزد و مهر دریافت کند.

زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛

ظرافتش، محبتش، هنرش، فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می کند؛ برای او که لایق است .

زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند،

در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند.

نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران اورا از حرکت بازدارند.

گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند.

اما از حرکت باز نمی ایستد.


ادامه مطلب
[ شنبه 13 اسفند1390 ] [ ] [ گلسنگ ] [ ]

درباره وبلاگ

میگویند دختران خوب به بهشت میروند و دختران بد به همه جا میرسند
امکانات وب
کد آپلود عکس